انقدر حرف دارم که لال شدم
این ۵ ماه ی بعدایی از شخصیتمو کشف کردم که پشمای خودم ریخته ...
مثلا فهمیدم من شکست قلبی نمیخورم شکست مغزی میخورم
مثلا فهمیدم برای کسی مهم نیستم غیر مامانم که اگه برا اونم مهم نبودم که دیگ باید میرفتم بمیرم
مثلا فهمیدم فشار مالی روم اثرات مخرب میزاره
چون اردیهشت بهم حقوق ندادن
مثلا فهمیدم این روزا خیلی ضعیف شدم خیلی زیاد
مثلا فهمیدم میتونم برم تو جنگل و شرایط سخت کمپ کنم چون رفتم تجربه کردم :)
نقطه روشن این چند ماهم اون سفر یروزه با ادمای غریبه بود
مثلا فهمیدم من دنبال اینم که یکی دوستم داشته باشه پایم باشه برای حال خوب هم کاری کنیم تو این شرایط ک.ری :(
مثلن فهمیدممن به فیزیک یه ادم احتیاج دارم نه ادممجازی
...
مثلا فهمیدم اصلن ادم ازدواجی نیستم چون کلی تروما و ترس دارم
مثلن فهمیدم باید حتما مهاجرت کنم
ولی بدن و ذهنم نمیکشه
صرعم عود کرده داروم اضافه شده واز این بدتر که میترسم به دکتر ام اسم پیام بدم که بگم زانوی چپم شده برام پایی که جا ماند
از مریضی و مریض شدن متنفرم
مثلا خیلی چیزا فهمیدم که الان دیگ یادمنیس..