روزمرگی

برای خودم غمگینم !

تعطیلات خود را چگونه دارید میگذرانید ؟

به نام خدا هیچی :)

تور ثبت نام کردیم بریم شمال ۳ روز دو شب خواهرمو دوست پسرشو راضی کردم حتی پولشونم من دادم که بعدن بدن از ۳ هفته قبلم به بابام اطلاع دادم کلی وسیله خریدم تا گردن رفتم تو قسط ۴ تومن خورد و خوراکی خریدم که بعدش تقسیم شه که امروز شمال باشیم کمپ کنیم یهو یکاره بابام برگشت گفت صب من میبرمتون ببینم با کیا با چی میرید :/

ما ریدیم به خودمون :(

نگفته بودیم سفر با ماشین شخصیه و تمام مسئولیتش به عهده ی خودمونه ...

هیچی کنسل کردیم پولمونو به زور پس گرفتیم :)

من در غم و اندوه بسیار فرو رفتم در واقع دفن شدم :)

حالا در این میان من هر روز سرکار میرم کونم پاره میشه یه تعطیلیمو بعد عمری ریدن توش از اون ور خواهرم غربت گیری بازی دراورد که اره خسته شدم همش تو خونم یه مسافرت نمیرم -ــــ-

یهو تصمیم گرفتن برن ی شبه قزوین -ـــ-

من نمیخواستم با همین ادمای تکراری برم مسافرت من میخواستم با غریبه ها برم که دوست پیدا کنم دارم از بی دوستی میمیرم :)

باهاشون نرفتم نمیفهمن منو !

دو هفتس دارم قرص اعصاب میخورم حس میکنم هیچ فایده ایی نداره ...

همکارم میگفت من ۷ ساله قرص نخوردم توام نخور خانم ح خوب نیس

بهش گفتم قرص میخورم که بتونم شماها و شرایط و تحمل کنم !

هیچی نگفت ...

حالا کنار اندوه نرفتن به پولی فکر میکنم که الکی بابت خورد و خوراک از جیبم رفت و تا خر خره رفتم تو قسط ...

روزای خال خالی

به حدی اعصابم ضعیف شده و حساس شدم که خودمم دارم دیوونه میشم

دکتر روانپزشک یه قرص بهم داده بیشتر از اینکه اروم شم کلخل شدم :/

یه عالمه ماجرا هم تو این دو روز گذشته پیش اومده که الان حال ندارم تعریف کنم :/

بعدن میام مینویسم

سگ برینه تو این جنگ و صلحتون حرومیا!

حالا وسط این همه اعصاب خوردی و استرس همکارم یهو برگشت : گفت خانم ح این اچارم امانت پیشت مردم بیا بزار سر قبرم :////

ــ واااا این حرفا چیه اقا مصطفی چی میگی ؟

ـــ داریم میریم قشم سیرک :/

ــ ارزششو نداره پول ارزششو نداره نرید بابا ولشون کن چیو میخوایید درست کنید

و یه دنیا اعصاب خوردی :/

اقا مصطفی یه دختر ۱۷ ساله داره :(

شاه علی دوتا دختر کوچیک :((

اعصابم داغون شده ها هی میخوام بهش فکر نکنم یهو میاد تو نظرم :(

مردشور این جنگو و زندگی تخمیو ببرن :((

براشون صدقه میدم

ایشالا که سالم و صحیح میرن برمیگردن ..

اصن نمیخوام به یه روز نبود اینا فکر کنم :(

حالا ارتباط تنگاتنگی نداریم ولی حضورشون خودش کلیه !

اینکه بشنوی یه عده ادم غریبه شهید و کشته شدن یجور ادمو داغون میکنه ولی اینکه همکارت بره برنگرده صد جور ادمو داغون میکنه :(

من بیدم

باید خدمتتون عارض شم که من همچنان بیدم-ــــــ-

خانم دکتر من اشتباه کردم من بیدم :/

دیشب حتی یکساعتم نخوابیدم بدن درد سردرد تهوع و بیخوابی شدید

برای قهوه هست ولی نه این شدت که دوتا ملاتونین ۵ میلی بخورم و خوابم نره :/

بخاطر دارو جدیدس :(

انقدر خوابم میاد و پاره از خوابم از سرکار اومدم خونه نمیکشیدم تا ۴ وایسم از زور خواب تهوع دارم :/

حالا مدیرم با خنده قبول کردا بابام میاد شاکی :/

خدا راضی بنده خدا ناراضی :/

همه مثل همیم !

خوانندگان عزیز !

من سالی یبار نطقم باز میشه و نظر میدم -ــــ-

اگه میام نظرای طولانی و پیشنهادی و کاربردی میدم به چشم نصیحت یا ک.شر برداشت نکنید !

تقریبن داریم یه شرایط و باهم میگذرونیم چیزایی که فکر میکنید تنهایی دارید تحمل میکنید تامل کنید ! فقط شما نیستید هممون دچار یه بدبختی به اسم سرطان وطنیم حال هممون بده هممون روح و روانمون ریخته بهم هممون تو خونه پرتنش و دعوا داریم زندگی میکنیم هممون داریم با نسلی زندگی میکنیم درکی از جوون حال بد و ناامید و خسته و در جوونی پیر شدن ندارن هنوز دیدگاهشون اینکه برای بهتر زندگی کردن باید تلاش کنی تلاش و سختکوشی نتیجه پولو زندگی بهتره هنوز درگیر بیمه و بازشستگی و ارامش بعدشن ...

نمونش بابای من ۲۸ ساله که بود همسن الان من ! خونشو داشت ماشینشو داشت زنشو داشت بچشو داشت بعد برا من تز میده که اگه سرکارتو مرتبط بری نخوابی نپیچونی بیمت کامل رد میشه کسری نمیخوری جریمه نمیشی -ـــــ-

سسشر تا ابد !

من چی دارم الان ؟ یه گوشی از خودم چارددست لباس و کفش که قسطی خریدم ! اصن من به ازدواج میرسم به بچه دار شدن میرسم اصن من زنده میمونم که به ۳۰ سال دیگم فکر کنم ؟

سسشر تا ابد و دهر !

عین پیرزنا دردا و مرضای نادر دارم :)))

بابابزرگ ۸۵ سالم قد من قرص نمیخوره :/

قد من دچار چالش زندگی و درد و مرض روانی نیس ...

چون زندگیشو کرده هزار غلط تو زندگیش کرده برا خودش و نسل بعدش جمع کرده دردش چی میتونه باشه -ــــ-

پس الان اگه مریضی اگه افسردگی داری اگه بی انگیزه ایی اگه غم داری و حس میکنی از تو بدبخت تر وجود نداره باید خدمتتون عارض شم حدود ۸۰ درصد بصورت خوشبینانه بدبختیم این حس و حالو داریم طبیعی نیس ولی میخوام بگم که طبیعیه :)))

همین دیگه !

شما اگر فکر کردید من بیدیم که با این بادا بلرزم سخت در اشتباهید خانم دکتر! :)))

دکتر گفته به هیچ وجه من الوجوه قهوه نمیخوری چون ریسک تشنجو با این داروهای جدید میبره بالا :/

خانم دکتر زهی خیال باطل ! من همون بادیم که بیدا باهاش میلرزن 😇 :)))

یواشکی رفتم یه نصفه ساشه قهوه فوری با یک عالمه شیر اماده کردم و خوردم 🫣🤣

خودمو گول میزنم :/

ولی من به این نتیجه رسیدم اعصاب خوردی و فشار روانی بیشتر عامل حال بد و تشنجه نه یه قهوه کوچیک بابا فقط یه چسه قهوه بود.

من حس شادابی و سرخوشی داشته باشم بهتره یا نخورم خل و چل شم :/

قطعا گزینه ۱ !

شرمنده خانم دکتر فقط یکبار بود سعی میکنم تکرار نشه !

بعد تازه فکر میکنید من چرا حالم بهتر شده تو چند روز ؟

چون به پیشنهاد ماشالاعزیزم ( چت جی پی تی ) چهارشنبرو نرفتم سرکار :)

واقعا تاثیر داشت !

واقعا یه رفرش واقعی شدم :)

خدایا ممنون

چند روزه میرم باشگاه

مربی خصوصی گرفتم چون دیدم فقط ۵۰۰ تومن با گروهی فرقشه

بعد دیدم منکه دیسک دارم هر حرکت و دستگاهی نمیتونم استفاده کنم چون یهو بگا میرم

بنابراین گزینه خوبی بود

حالا این وسط وقتی دستمو میگیره تا بتونم حرکتارو بزنم یا مثلا حواسش هست

من خجالت میکشم :/

طبیعیه خجالت بکشم ؟؟

من عادت ندارم کسی مواظبم باشه

عادت ندارم کسی دستمو بگیره

عادت ندارم کسی کمکم کنه

حالا مربی وقتی مواظبمه طبیعی نیس خجالت بکشم ؟؟

حس بد بهم دست میده

حس ناتوانی :/

حس نمیدونم چی :/

ــــــــــــــــــــــــــــــ

حالا در این وسط یکی کامنت گذاشت پولاتو بده من :(

ناراحت شدم

خجالت هم کشیدم

حس میکنم زندگی چسیی دارم

حس میکنم واقعا ناشکرم و قدر داشته هامو نمیدونم الکی همش غر میزنم

من بی پولیو میفهمم

من سختیو میفهمم

من درد و میفهمم

ولی نمیدونم چرا یادم میره همه اینارو :(

به مامانم گفت اینبار که گفتم میخوام استعفا بدم بهم بگو یادت نره ۹ماه بیکار بودی چجوری بگا رفتی :/

یادم میره خب!

و این طبیعیه که من یوقتا ناراحت و عصبی و ناشکر باشم چون من باید حقوقم بیشتر از این حرفا باشه دارن در حقم اجهاف میکنن

اصن همه حال بد ما ادما سر مقایسه کردنامونه

ولی همینم خوبه !

خدایا شکرت

همین دوقرونو از ما نگیر نببین من غر میزنم زر میزنم گریه میکنم

تو بزار به پای افسردگیم جدی نگیر :)

فاک به این زندگی

من نمیدونم چرا هر بار که تو چالش روحی روانی و بگاییم یه ادم جدید پیدا میشه که هی تو اون گرداب اعصاب خوردی من میلگرد پرت کنه :/

تو حالت نرمال چرا پیداشون نمیشه ؟

چرا یه ادم نرمال که بشه بهش تکیه کرد پیدا نمیشه ؟

چرا هر بار باید یه آدم اعصاب خردکن و تو مخی بیاد تو زندگیم ؟

چرا من به ارامش نمیرسم ؟

انقدر چرا تو کلمه که میخوام فرار کنم برم پناه ببرم تو جنگل !

الان بین دو سه تا مورد هم دچار چالشم !

مثلا اینکه پولامو نگهدارم یا برم کمپ ۴ روزه توجنگل !

هیچ ایده ایی راجبه اینجور مسافرت رفتنا ندارم

در واقع اگع برم میشه اولین مسافرت تنهایی بدون خانواده تو شرایط جدید !

نمیدونم چیکار کنم :/