روزمرگی

آنچه گذشت !

یکمم از خوشیایی گذشتم‌بگم :)

۶۰‌و خورده ایی روز سرکار نرفتم

همین عید تموم شد برگشتیم تهران

چون تمام‌طول جنگ‌رفته‌بودیم‌شمال (تفریحی‌نبود از سر بدبختی و بی جایی بود )

نقاط منفیو فاکتور‌میگیریم :)

بدو رفتم‌ لاک‌قرمز زدم 🥰🥰🥰

۳ سال بود لاک‌قرمز‌نزده‌بودم :(

با دوستای دور و‌نزدیکم همش بیرون‌رفتیم

با دوستای خودم یبار چالوس رفتیم

با ادمای غریبه‌یبار سوادکوه رفتیم

تک درخت تنهای فیروز کوه و دیدیم منم از ترس به خودم میلرزیدم‌ولی تصمیم‌گرفتم‌بهم‌خوش بگذره

تو طبیعت جیش کردم‌:))))

به حق کارای نکرده :)))

تهش از دماغم‌درومد ولی مهم‌نبود

قرار بود تولدم‌برم‌کاشان‌که‌پولام‌ته کشید

ولی عوضش با دوستام رفتیم‌پارک‌و‌یکیشون‌سوپرایزمون‌کرد ۳ تا اردیبهشتی بودیم

با یکی از دوستام‌بیشتر دوست شدم :))

یکی‌و پیدا کرده بودم کپ ورژن گذشتم همون ادم درونگرای خجالتی که از هر ریسک‌و‌تجربه‌ایی فراری بود تا حالا اینجوری عمیق با دوستم حرف نزده بودم‌بعد۴‌۵ سال لایه‌هامونو بهم‌نشون دادیم ...

هی بهشون‌میگفتم‌که این‌تعطیلات بی سر و‌ته من به‌زودی تموم‌میشه گوش ندادن

بالاخره‌تموم‌شد و‌برگشتم‌سرکار ترس تعدیل داشتم تعدیل نشدم‌ولی حقوق اردیبهشتم‌نگرفتم

داغون‌شدم غصه‌خوردم‌مغزم‌باد‌کرد‌تشنج‌کردم :)))))

بی پولی ادمارو میکشه ...

بعد از اینکه‌برگشتم سرکار تصمیم‌گرفتم‌یه ورژن دیگمو‌نشون بدم قبلن ماده سگ هاری بودم‌که‌کسی طرفم‌میومد گاز میگرفتم‌ولی دیدم‌دنیا ارزششو‌نداره جنگ و‌مرگ‌ و‌میر روم‌اثر گذاشته :)) تصمیم‌گرفتم‌مهربون‌باشم گاردمو بیارم پایین

میخواستن بندازنم‌تو یه الونک که مثلا فضای شخصی داشته باشم‌ولی قبول‌نکردم و نشستم‌بین یه‌گله پسر :)))

بهشون‌گفتم منم مثه داداشتون ببنید فکر‌نکنید اصن فرق داریم :))

باهاشون دوست شدم‌حرف‌میزنم :)

من‌یه ADHD حادم‌!!!

وقتی کافیین‌میخورم‌انکار دکممو میزنن برون‌گراییمو میریزه بیرون شاد‌و‌شنگول‌و‌های میشم :))

هیچی دیگ‌وقتی های میشم زیاد حرف‌ میزنم‌خیلی زیاد

با امیر همکارم رفیق شدم :) همسن داداش کوچولومه‌که سقط شد :/

با اون حرف میزنم اکثر وقتا !

رو یکیشون کراش زدم‌ قبلن‌مخله اسایشم‌بود‌ولی جدیدن‌ازش خوشم‌اومده بود :/

که از طرفش شکست مغزی خوردم‌ادم‌نیس !!

با دست پس میزنه‌با پا پیش منم‌سیکتیرشو‌زدم‌-ـــــ-

امروزم‌کراش پارسالم‌اومده :(

سینگل ددی معروف که اگه ما باهم‌بودیم‌جفت شش خوبی میشدیم ولی حیف...

لاسای‌ریز‌و باحالی‌میزنیم‌کسی‌نمیفهمه :)))

اصن‌این‌ادمو میبینم‌تمام‌زنانگیم‌میزنه‌بیرون حس میکنم‌شاینی‌میشم ناز و عشوه پیدا میکنم :))

حالا در برابر بقیه مردا اصغراقا سیبیل کلفتم :/

خلاصه که‌کاش ما برا هم بودیم :/

دلم‌تنگ شده بود :)

انقدر حرف دارم که لال شدم

این ۵ ماه ی بعدایی از شخصیتمو کشف کردم که پشمای خودم ریخته ...

مثلا فهمیدم من شکست قلبی نمیخورم شکست مغزی میخورم

مثلا فهمیدم برای کسی مهم نیستم غیر مامانم که اگه برا اونم مهم نبودم که دیگ باید میرفتم بمیرم

مثلا فهمیدم فشار مالی روم اثرات مخرب میزاره

چون اردیهشت بهم حقوق ندادن

مثلا فهمیدم این روزا خیلی ضعیف شدم خیلی زیاد

مثلا فهمیدم میتونم برم تو جنگل و شرایط سخت کمپ کنم چون رفتم تجربه کردم :)

نقطه روشن این چند ماهم اون سفر یروزه با ادمای غریبه بود

مثلا فهمیدم من دنبال اینم که یکی دوستم داشته باشه پایم باشه برای حال خوب هم کاری کنیم تو این شرایط ک.ری :(

مثلن فهمیدم‌من به فیزیک یه ادم احتیاج دارم نه ادم‌مجازی

...

مثلا فهمیدم اصلن ادم ازدواجی نیستم چون کلی تروما و ترس دارم

مثلن فهمیدم باید حتما مهاجرت کنم

ولی بدن و ذهنم نمیکشه

صرعم عود کرده داروم اضافه شده و‌از این بدتر که میترسم به دکتر ام اسم پیام بدم که بگم زانوی چپم شده برام پایی که جا ماند

از مریضی و مریض شدن متنفرم

مثلا خیلی چیزا فهمیدم که الان دیگ یادم‌نیس..