میدونید این چند روز انقدر عصبیو ناراحتو بی حوصله بودم که کاری به غیر از حرص خوردن انجام ندادم :(
خیلی دلم میخواست برم تظاهرات ولی از ترس اینکه بگیرنم کسی نباشه بیارتم بیرون نرفتم ...
چون بابای من در ظاهر ادم مخالف و معترضیه ولی درباطنش انگار حک کردن که اینکارا فتنس انگار تو مغزش فرو کردن یسری چیزارو به عنوان مثل حجاب اجباری مثل زورگویی مثل سرکوب کردن درد و دلای ما و فکر میکنه اگه کسی با افکارش مخالف باشه دشمنشه حتی من که دخترشم :(
برای همین نرفتم تظاهرات فقط هشتگ زدم حرص خوردم بغض پشت بغض قورت دادم:((
ولی الان با دیدن بچه های شریف و کاری که باهاشون کردن آتیش گرفتم تنگی نفس گرفتم تا کجا به حرف بابام باشمو ازش بترسم باید این ترسو بزارم کنار من میرم تظاهرات
بخاطر بچه های شریف ...
برای آزادی ....
برای جا افتادن اینکه هرکسی حق داره هرجور دوست داره فکر کنه هرجور دوست داره لباس بپوشه...
برای احترام گذاشتن بهم ...
برای اینکه اگر من با تو نظرم فرق داره دشمنت نیستم ...
برای آزادی ...
برای گرفتن حق زن بودنم ...
برای زندگی تو آرامش ...
برای یه خنده از ته دلتو مترو ...
برای تموم شدن تیکه انداختنا و چپ چپ نگاه کردن جماعت احمق به من که انتخاب کردم پوششم باب میل خودم باشه...
برای راحت اظهار نظر کردن و گرفتن حقم از جامعه ...
برای از بین رفتن القاب زشت به دخترا و زنایی که سبک زندگیشون متفاوته ...
برای آزادی :(