من یادمنمیاد کی اینهمه غم و اندوه برای مردن کسی داشتم
مثلا پدر بزرگمکهرفت بچه بودم
مادر بزرگو خالمم که رفتن بازمبچه بودم ولی میفهمیدم
ناراحت بودم ولی بعد یک هفته دیگه پذیرقتمکه رفتن
ولی الان ۴۰روزه ارومنمیشم
نمیدونم چی فرق کرده
من بزرگترشدمیا اندوه اینروزا بزرگتر از قد وقوارهی منه
هر بار که عکس کشته هارومیبینم یه جون از جونم کم میشه
هربار که پدرمادراشونومیبینم دلممیخواد زجه بزنم انقدر گریه کنم تا تموم شم
دردی ازشون دوا نمیشه ولی منم حس میکنم عزیزی از دست دادمکه نمیشناسمش .. :((
با اهنگ بیکلامم گریم میگیره
الکی نشستم گریممیگیره
اشکم دممشکم شده
غمگینم ناراحتم اندوهگینم
حس میکنم تا ابد داغ این جوونا برامون تازه میمونه :((