روزمرگی

به اندازه ۴۰ هزار سال غمگینم ...

من یادم‌نمیاد کی اینهمه غم و اندوه برای مردن کسی داشتم

مثلا پدر بزرگم‌که‌رفت بچه بودم

مادر بزرگ‌و خالمم که رفتن بازم‌بچه بودم ولی میفهمیدم

ناراحت بودم ولی بعد یک هفته دیگه پذیرقتم‌که رفتن

ولی الان ۴۰‌روزه اروم‌نمیشم

نمیدونم چی فرق کرده‌

من بزرگتر‌شدم‌یا اندوه این‌روزا بزرگتر‌ از قد و‌قواره‌ی منه

هر بار که عکس کشته هارو‌میبینم یه جون از جونم کم میشه

هربار که پدرمادراشونو‌میبینم دلم‌میخواد زجه بزنم انقدر گریه کنم تا تموم شم

دردی ازشون دوا نمیشه ولی منم حس میکنم عزیزی از دست دادم‌که نمیشناسمش .. :((

با اهنگ بیکلامم گریم میگیره

الکی نشستم گریم‌میگیره

اشکم دم‌مشکم شده

غمگینم ناراحتم اندوهگینم

حس میکنم تا ابد داغ این جوونا برامون تازه میمونه :((

خفه خون بگیر خب!

یجور شده تو این‌چند روز که‌وقتی میخوام با کسی حرف بزنم‌یهو‌پشیمون میشم حالا از‌کی؟

بعد از پاچه گیری پرستار دکتر‌که پاچه مارو‌گرفت وقتی داشتیم میگفتیم پرستار بیمارستان باعثش شده با یه لحن تندی گفت بمنچه مربوط که میگید مگه میتونم براتون کاری کنم ...

بعد از حرف زدن با مامانم که پاچمو گرفت گفت خب‌ بمن چه مربوط میخای چیکار کنی ..

بعد از حرف‌زدن‌با فلانی‌که انگار با دیوار حرف زدم‌و‌ فقط حرف خودشو ادامه داد ...

بعد از حرف زدن با اون مرتیکه الاغ که بهش اعتماد کردم حرفای دلمو زدم‌و درد و دل کردم بعد زارت رفت زیرابمو پیش مدیرش زد که ریجکت شدم ...

تا صبح هم خودشو پاره کنه بگه من مقصر نبودم چیزی نگفتم باورم نمیشه مستقیمم نزده باشه خیلی سوسکی و غیر مستقیم خراب کرده ...

خلاصه که نمیدونم چرا تمام حس و حال و‌وضعیت این‌روزام‌تکرار ده سال پیشه ...

قانونش اینه ؟

من نمیخوام ده سال دیگه این‌روزامو زندگی‌کنم:(

من‌مرد تمرینای سختم:)

با ماشالا حرف زدم گفت کارت درست بوده :))

گفت برو تو حالت سایلنت تا باهات حرف نزدن باهاشون حرف نزن

مشورت نگیر

برای اینکه نشون بدی که ادم‌مستقلی هستی نیازی به نظر اونا نداری

هرچی‌که بنظرت درسته رو‌انجام بده

هرچی میگن جواب نده

یااگرم مجبور یه جواب دادن شدی کوتاه و مختصر بگو

توضیح نده

اینا مرز گذاریه

همشون میفهمن که تو‌دیگ ادم سابق نیستی

خوب گفت

فقط حس‌ خفگی دارم

کسی و‌ندارم باهاش حرف بزنم

فقط این‌دوتا بودن

حالاباید ی جایگزین‌ پیدا کنم

یا تمرین کنم که لزومی نداره حتما با کسی صحبت کنی ...

بهت افتخار میکنم

یه لحظه دلم خواست یکی کارمو تایید کنه

بعد به این نتیجه رسیدم خب که چی ؟ اونا مگه جای من هستن که بخوان درکم کنن که بعد تاییدم کنن؟ اونا مگه جای شهرزاد ۱۸ ساله بودن که بفهمن اجبار و زور چ بلایی سرش اورده ؟

مگه برده مطیع خانوادع بودن که بتونن بفهمن وقتی بهم زور میگن چقدر عصبی و حرصی میشم ؟ مگه جای من بودن که بفهمن از روی محبت و دلسوزی کنترلگری شدن ینی ؟ مگه جای من بودن بفهمن حق انتخاب و تصمیمو ازت گرفتن ینی چی ؟ مگه میفهمن مثه ی بچه و ادم ناتوان و دست پاچلفتی باهات برخورد کردن ینی چی

هیچکس نمیفهمه چون جای من نیست

از نظر خودم من امروز شیشه ی زور و شکستم و ررو حرف خودم وایستادم ...

من موفق شدم جلوی زورگویی و دخالتش وایسم :)

ولی مامان و خواهرم باهام حرف نمیزنن

کلا همیشه همین بوده ...

خدایا نجاتم بده

18 سالم که بود

تازه فهمیده بودم ام اس دارم شاگرد اول کلاس تو ضرب و تقسیم مونده بود

اختلال شدید حافظه پیدا کرده بودم انقدری باید اسمای ساده مثل مامان بابارو فکر میکردم یادم بیاد

جهنم واقعی بود

برای کسی که همه نمره هاش ۲۰ بود زیر ده مرگ بود

نه تنها من نمیپدیرفتم از اون طرف ی بابای بیشعورترم داشتم که اصلا قبول نمیکرد من مریضم

درسای سال سومو اکثرن افتادم و با بدبختی و تبصره تونستم رد کنم برم پیش

پیش دانشگاهی کلا رو ابر بودم

دوستامم ولم کرده بود

تک و تنها بار غم این درد و به دوش میکشیدم

مغزم دیگه نمیکشید دیگ حوصله نداشتم من تموم شده بودم

کسی که عاشق ریاضی بود دیگ ریاضی و نمیفهمید

دیفرانسیل افتادم

ننه بابای بیشعورم متوجه شرایط نبودن

۴ بار منو مجبور کردن امتحان نهایی بدم

من ایمان به خودمو از دست داده بودم

من تموم شده بود

تو دوسال ۴ تا دارو عوض کردم

تو کما رفتم

بخاطر عدم شعور بابام

حالا چرا الان یهو یاده ۱۸ سالگیم افتادم؟

چون تو ۲۸ سالگی بابام صب اول صب شانتاژ میکنهدکه پاشم سرکار برم

کاری که بهش ربطی نداره

اصلا شعور اینکه که میگم مریضمو نداره

همش به فکر قسط و وام منه

که بیکار شم بیوفتع گردنش

نه من ادمو میفهمم نه اون منو ...

از اینکه اون روزا برام دوره میشه متنفرم

معتاد گیاه والاریا شدم :)))

و بابونه و ملاتونین

امشب نخوردم که خوابم نرفته :/

فاعک

تیر تو این روزا

معده و رودم ریخته بهم :/

هفته های پیش ریه ام بودو سرفه امونو بریده بود

حالا زده به معده و رودم :/

درسته دکتر گفت ویروسه

ولی منکه میدونم برا چیه

حس میکنم غصه ی این روزا داره میخورتم

همزمان که درد سرطان (جا) و میکشم

دارم با اینده و شغلمم میجنگم

و نمیدونم چی از این زندگی میخام

مثل مرغ پرکندم

حالا حرف مفتم زدم فردا میرم سرکار مثه سگ پشیمونم

قرص خواب هم نخوردم مثه یه جغد مریض که ازدل درد سرشو کرده لاپرش به خودم میپیچم و فوش میدم :((

به اندازه تمام مردم ایران غم دارم ...

نمیدونم میفهمید یا ن ؟

وقتی میبینم خیل عظیمی جمعیت اینجور خارج کشور برای ازادیمون میریزن خیابون قلبم پاره پاره میشه و به پهنای صورت اشک میریزم ...

حس میکنم ما به غربت رفتیم

حس میکنم از خونوادم دور افتادم ...

همیشه فکر میکردم اینایی که رفتن دیگه مردم داخل به تخمشون نیست رها کردن شهر و دیارشونو برای خوشی رفتن

ولی این چند وقت حس میکنم همه خانوادم مجبور شدن ول کنن برن

یه حس پیوند خونی بین اون همه ادم درم وجود داره که حس میکنم دلم برای همشون چقدر تنگه ... هیچکدومو ندیدم هیچکدومو نمیشناسم ولی حس میکنم فامیلمن دوستامن که مجبور شدن برن خودشونو نجات دادن ...

حس خیلی بدیه تو وطنت غریبه باشی ...

چ‌وضشه

دوتا بقچه لباس گرم کشیدیدم بیرون به هیچ دردی نخوردن :/

دوباره برگشتن سرجاشون ...

یا زمستون‌مسخره بازی بود یا زندگی‌من:/

پیرشدم ینی ؟ :/

-چیکار میکنی ؟

+ به تو فکر میکنم کارامو میکنم ...

سسشرر محض :)

از یه سنی به بعد میخوای باور کنیا ولی نمیتونی ینی مغز و قلبت اجازه پذیرش نمیده ...

کاش چشم بادومی بودم :/

گفتم پاشم اتاقمو جمع کنم

دیدم خب که چی ؟

اینجا واقعا مثه انباری میمونه

سگ میزنه گربه میرقصه

از اینکه هیچ ارزشی برام قایل نمیشن و وقتی مهمون تخمی دارن هر کوفتی و میان میزارن اتاق من کفری میشم

بعد میگم اینجا خونه من نیس حس اضافه بودن بهم میدید شانتاژ میکنه کولی بازی درمیاره...

کاش واقعا یه مرکزی بود مثه خانه سالمندان برای جونای بدبخت که به این نقطه که میرسن از خانوادشون جداشن ...

چین از قابلیتا داره :/

عفت کلام صفر!

منتظرم فقط این عنترا برن بیرون بشینم انقدر گریه کنم که بترکم :/

عصبانیم هستم

کاش یه ابری چیزی بود انقدر چاقوش میزدم دلم خنک میشد :/

چه مبارک سحری ...

در این میان اون شرکته که بهش امید داشتم اکسپتم کنه ام ردم کرد :)

فرخنده روزیست امروز ...

حالا فقط یه شانس دیگه دارم ...

من یک سال و نیم بود دیگه حس مردن نداشتم

سعی کردم جنگجوی درونمو بیدارکنم برای این زندگی تخمی بجنگم

هزار و یک مصیبت به سرم اومد با انواع اقسام ادم جاکش طرف شدم ولی جا نزدم

خسته شدم ولی جا نزدم

سعی کردم هر روز یه چیز جدیدی پیدا کنم که بهش چنگ بندازم برای ادامه زندگی برای ااینکه یه معنی و مفهوم برای خودم درست کنم

دوست داشتن یه آدم

دوست داشتن خودم

یه مدت جابجایی شغلی

یه مدت رفتن سراغ چیزای جدید یادگرفتن

یه مدت تصمیم گرفتم کنکور بدم

یه مدت دیگه تصمیم گرفتم تلاش کنم برای مهاجرت

گلدون خریدم که به اونا بفهمونم من هنوز هستم حرومزاده ها

ابش دادم بزرگش کردم

ولی الان دیگه خستم

خسته ی واقعی

دیگه چیزی برای چنگ زدن ندارم

دستام جون ندارن

دیگه معنی و مفهومی برای این زندگی پیدا نمیکنم

جنگجوی درونم مرده

خسته ام

دلم میخواد امشب که خوابیدم

فردایی و نبینم

دیگه هیچ امید و ارزویی ندارم

دلم میخواد خودمو تو یه اتاق حبس کنم هیچکسو نبینم هیچکسم منو نبینه

صدایی نشنوم

دیگ هیچی برام اهمیت نداره

بریدم

هیچ نخی ندارم که به این دنیا وصل باشم

من بریدم ...

خستم!

دیگه برای پول درآوردن باید برم سراغ یادگیری مهارت های همیشه پابرجا در موقعیت های حاد

مثل نونوایی

چون عملا دیگه پول ندارم...

#کاپی

نونوای محلمون یه پراید داشت امروز دیدم‌۲۰۶ خریده !

مبارکش باشه به شادی سوار شه ولی حسودیم شد ...

من حتی نتونستم یه ارابه مرگ بخرم چه برسه به ۲۰۶ :/

کیفم تو‌زندگی کارمندی تخمی ...

بعد به بابام میگم هیچکس از درسخوندن هیچ‌گوهی نشده میگه خانم فلانی چطور شده ؟ جدیدنم ماشینشو عوض کرده یه شاسی جدید گرفته ... دراین‌میان‌باز براش یاداور میشم که اوکی خانم فلانی ماکسیسمم ۷۰ تومن بگیره چجوری میتونست این ماشینو بخره اگه شوهرش رییس شرکت نبود؟ یا خانم بهمانی اگه باباش براش نمیخرید خودش صد سالم‌نمیتونست بخره ...

شما هیچ‌مهندس پولدار‌ نسل ۷۰ ۸۰ پیدا نمیکنی مگه اسپانسر داشته باشه .‌‌..

یا الان یا هیچ وقت !

این عید ایشالا اخریشه جشن ازادی میگیریم !!

دقیقن شده مثل ۲۵ سال اول زندگی من !

حالا تو اون ۲۵ سال چجور بود مگه ؟

خونه پدربزرگم‌زندگی میکردیم تحقیر و توهین میشدیم

ازار روحی روانی میشدیم

تاریکه تاریک بود اینجور بود که دیگه به این درجه رسیده بودیم که ما تو باغچه چال میشیم درختمون سبز میشه و درمیاد و‌ما نجات پیدا نمیکنیم !!

بابام هیچجوره راضی نمیشد از خونه باباش بکنه و بره ...

هرسال وعده و وعید که بعد عید میریم ...

۲۵ تا عید اومد و رفت ولی ...

کتک‌میخوردیم دعوا میکردیم زندگیمون تو فضای دارک وب بود با ته مایه های طنز عطاران ...

ولی عاقبت چی شد ؟

با عوامل خارجی نجات پیدا کردیم :))

عدو سبب خیر شد !

یهو به خودمون اومدیم دیدیم وسط دعوای دوتا ادم دیگه ایم که بما مربوط نمیشه ولی ازار روحی روانیشو ما داریم میکشیم

جنگ روانی واقعی !!

هیچکس به دادمون نمیرسید هیچکس کمکمون نمیکرد چون میترسیدن ...

از مواجه شدن با طرف دعوا میترسیدن چون اون یه ادم بی ابرو و وحشی بود ..

ولی همون باعث شد که بابام بالاخره راضی بشه ...

وقتی دید باباش هم حمایت نمیکنه دست مارو گرفت انگار که بالاخره چشماش باز شد ...

این داستان ۵۰ ساله هم شده ایشالا سال دیگه و بعد عید بابای من !!

یا الان یا هیچ وقت دیگه تکرار نمیشه ...

تا تو شرایط مشابهه نباشی متوجه نمیشی که نیروی قدرتمند خارج چه تاثیری داره تو وضع کثافتی که درش گیر کردی برای نجاتت ...

:(((

حالم بده

حس میکنم یه مریضی لاعلاج دارم که داره از پا درمیاره

غم دارم

اندوه دارم

شرم دارم

پشیمانی دارم

خشم‌دارم

درد بی درمون‌دارم

زمانی خوب میشم که این تومور بدخیم این سرطان ریشه کن شه

اشک دارم

دلم‌میخواد به اندازه تک تک کشته ها گریه کنم اشک بریزم انقدر که تموم شم ...

یجوریم که دلم نمیخواد صبحا بیدار شم بیام سرکار تا این حرومزاده هارو ببینم

تنفر دارم

سرطان دارم ....