امشب یه چیزی مثل پوتک خورد تو صورتم دقیقاً همون جایی که من برگشتم به بابام گفتم که تو هیچ کاری نداشتی من تو این بیست و هفت هشت سال زندگیم بکنم نداشتی چیز دیگهای برم یاد بگیرم و دقیقاً همون جا برگشت به من گفتش که خب میرفتی خوب میکردی کی جلوتو گرفته بود دقیقاً خودش جلومو گرفته بود گفته بودی برو درستو بخون بعد هر کاری دلت خواست بکن و من فقط درس خوندم و هیچی یاد نگرفتم قبلا یه جا خونده بودم که اگر هر کاری که میخواید انجام ندید به این حرفی که به حرف پدر مادرتون برید جلو و از خواستههاتون بزنید یه جایی برمیگردن به خودتون میگن میخواستی نکنی میخواستی کاری که دلت میخوادو بکنی اون زمان که اینو خوندم باور نکردم تا امشب ...
پیش خودم فکر کردم که قبلاً نذاشته و من هر کاری دلم میخواد میخواسترو انجام بدم از اینجا به بعد هر کاری که نکنم مسئولش خودمه و نمیتونم برگردم و به خاطر کارایی که نکردم دنبال مقصر بگردم ...