:(
3 ساعته تو تختمم و هزاران چیز تو فکر اومده و رفته :/
و در اخرین لحظات این اومد تو ذهنم که
ای زن داری تو زندگیت چ گوهی میخوری ؟
میدونی کجایی ؟
چرا اینجایی؟
هزار تا چرا ...
من سرکار میرم حقوق کارگری و خداروشکر دارم ولی نمیدونم چ گوهی دارم میخورم ...
گم شدم ..
نمیدونم چی میخام
فقط میدونم میخوام یه گوهی بخورم که شرایطم بهتر بشه
حس موفقیت و افتخار و تو خودم زنده کنم
ولی نمیکنم :/
گشادم ...
شایدم چون به هیچی علاقه ندارم گم شدم
تمام علاقه مندیام سوخته
دیگ سنمم برای اینکه بخوام تجربه چیز جدید داشته باشم گذشته ...
شاید بگن وااااا برا هیچی سن ملاک نیس
ولی باید به ارزتون برسونم چرا ملاکه چون از ی سنی به بعد ننه بابات حمایت مالی نمیکنن خودت باید خرج خودتو دربیاری تا منت رو سرت نباشه ...
خلاصه که تو ناکجا اباد گم شدم
و پر از ترس نشدنم ...
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۴ ساعت 3:2 توسط شهرزاد
|